تبلیغات
Blog Silence With Hamed

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کوله بار آرزوهات روی دوشت

تا کجاها رفتی با پای پیاده

رفتی  به هر چی خواستی نرسیدی

متاسفم برات ای دل ساده

دل به هر کی دادی از سادگی دادی

زندگی را پای دلدادگی  دادی

هرجا که دیدی چراغی پر فروغه

تو بهش رسیدی فهمیدی دروغه

عاشق و خسته و غمگین و پریشون

دل بی کس دل اگه بی سر و سامون

دل زخمی دل تنها و تکیده

دل گریون من و هی دل گریون

کوله بار آروزهاتا  کی دزدید

دل دیونه به گریه هات کی خندید

عاشق و خسته وغمگین، پریشون

دل بی کس دل اگه بی سر و سامون

تو را با هول و ولا تنها گذاشتند

اونا که لیاقت عشق را نداشتند

تک وتنهایی و با پای پیاده

متاسفم برات ای دل ساده
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر 1388ساعت 08:39 ب.ظ توسط آقا حامد | نظرات()


خیلی نامردی که دلم و شکستی

با بی رحمی رفتی و پا رو غرورم گذاشتی

فکر نکردی می شکنم

نگفتی داغون می شم

اگه یادت باشه بهت می گفتم دوستت دارم

اما تو باور نکردی و منو به بازی گرفتی

گفتم عاشقتم

گفتی عشق مال کتاب هاست

گفتم جونمی

گفتی برو بی خیال

بخاطرت همه کار کردم

حتی ...

خودت خوب می دونی که من برات چی کار کردم ولی تو

خوب برو خوش باش برو با دوستات بشین و بخند

فقط می خوام یه روزی مثل من یکی دلتو بشکنه

اون روز می خوام اشکاتو ببینم نه برای لذت بردن

بلکه برای اینکه بدونی من چی کشیدم

همین .......

آه.....آه.....آه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد 1388ساعت 11:13 ب.ظ توسط آقا حامد | نظرات()


 

 

سلام ای كهنه عشق من كه یاده تو چه پا برجاست !!!

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست !!!

تو یه رؤیای كوتاهی دعای هر سحر گاهی  !!!

شدم خواب عشقت چون مرا این گونه می خواهی !!!

من آن خاموش خاموشم كه با شادی نمی جوشم  !!!

ندارم هیچ گناهی جز كه از تو چشم نمی پوشم  !!!

تو غم در شكل آوازی شكوه اوج پروازی !!!

نداری هیچ گناهی جز كه بر من دل نمی بازی !!!

 مرا دیوانه می خواهی زه خود بیگانه می خواهی !!!

مرا دل باخته چون مجنون زه من افسانه می خواهی !!!

شدم بیگانه با هستی زه خود بی خود تر از مستی  !!!

نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه می خواستی !!!

بكش دل را شهامت كن مرا از غصه راحت كن  !!!

شدم انگشت نمایه خلق مرا تو درس عبرت كن  !!!

بكن حرف مرا باور نیابی از من عاشقتر !!!

نمی ترسم من از اقرار گذشتا بر سرم دیگر  !!!

سلام ای كهنه عشق من كه یاده تو چه پا برجاست !!!

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست !!!
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1388ساعت 05:57 ب.ظ توسط آقا حامد | نظرات()


 

 

 

زیباترین منظره دیدن اشک شوق کسی است که دوستش داری.

زیباترین بخشش آن است که در خفا باشد.

زیباترین صورت آن است که در پسش سیرتی زیبا نهفته باشد.

زیباترین نگاه،جوابی است که عاشق از چشمان معشوقش می خواند.

زیباترین عشق،عشق والدین است به فرزند.

زیباترین خصلت از خود گذشتگی است.

زیباترین کلام،سلامی است گرم و صمیمانه.

زیباترین خاطره آن است که هر لحظه آرزوی تکرارش را داشته باشی.

زیباترین خانه آن است که فضایش پر باشد از عشق و صفا.

زیباترین پیروزی آن است که پس از چندین شکست پی در پی به دست آمده باشد.

زیباترین برد،غلبه بر ناامیدی ها است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1388ساعت 05:31 ب.ظ توسط آقا حامد | نظرات()


 

 

 

ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن  در عشق  برای  گم شدن دریا

چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب

چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا  مردن خوشا  از عاشقی  مردن

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هوشیار

مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ای یار

تو ای خاتون خواب من، منه تن خسته را دریاب

مرا هم  خانه کن تا صبح، نوازش کن مرا تا خواب

همیشه  خواب  تو دیدن دلیل بودن من بود

 چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود

ضیافت های عاشق راخوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا  پیدا شدن  درعشق برای گم شدن دریا

 نه از دور و  نه از نزدیک تو  از خواب  آمدی ای عشق

خوشا خود سوزی عاشق مرا  آتش  زدی  ای عشق

خوشا  عشق  و  خوشا  خون جگر خوردن

خوشا   مردن   خوشا  از  عاشقی  مردن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1388ساعت 05:01 ب.ظ توسط آقا حامد | نظرات()


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر 1388ساعت 10:12 ق.ظ توسط آقا حامد | نظرات()


 

خیلی وقته گریه نکردم ...

یعنی دیگه دلیلی واسه گریه کردن ندارم ...

کسی گریه می کنه که داشته ای رو از دست بده ...

کسی گریه می کنه که تا حالا زخمی درد نبوده و تازه داره حسش می کنه ...

اما من گریه نمی کنم ...

چون تا حالا چیزی نداشتم که بخوام بخاطر از دست دادنش گریه کنم ...

از روزی که یادم میاد نه دست نوازشگر پدر و نه لالایی شبانه مادر برام مرهم نبود ...

من تنها بودم و با تنهایی و دلتنگی هام زندگی کردم ...

توی مسیر به امروز رسیدنم هیچی جز غم حاصلم نبود ...

با نگاهی به پیرامونم تنهایی رو بیشتر احساس می کنم ...

نه ...

طرز فکر من با بقیه یکسان نیست ...

من میخوام حقیقت رو زنده نگه دارم ...

من میخوام سادگی رو فریاد کنم ...

من میخوام با آیینه همرنگ و با بهار هم نفس باشم ...

من میخوام ...

اما کسی رو پابه پا وهمصدای خودم نمی بینم ...

کاش توی نبرد من با سیاهی روزگار دستی پناه من می شد ...

کاش همه دنیا قشنگ بود ...

کاش دنیای کودکی من هیج وقت رنگ امروز رو به خودش نمی گرفت ...

کاش جهان تو همین لحظه از حرکت می ایستاد ...

کاش مرگ – جدایی – حسرت – بغض – جنگ – ظلم – بدی نبود ...

کاش می شد برای بودن و نبودن انتخاب دست خودم بود ...

اون وقت آرزو می کردم که هیچ وقت به دنیا نیام ...

از دست دنیا دلم گرفته ...

دلم گرفته ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1388ساعت 05:29 ب.ظ توسط آقا حامد | نظرات()


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد

 

معشوق

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد 1388ساعت 10:26 ق.ظ توسط آقا حامد | نظرات()


 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند كه چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه كن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم. هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام. امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا می‌بینی كه زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد 1388ساعت 10:19 ق.ظ توسط آقا حامد | نظرات()


 

 یاد آوری

خیلی حرف واسه گفتن دارم اما نم یدونم چرا نمی تونم بنویسمشون شاید
ترجیح میدم ننویسم دیگه این كارو با من نكن
هم من عوض شدم هم تو شاید این بار با اولین اشتباهت چشام رو ببندم
اون همه خاطره اون همه روزای خوب و بد فراموش كنم
دیگه كوچیك نیستی اونقدر بزرگ شدی كه بفهمی
نمی دونم  شاید نوشتن تو اینجا مثل خیلی كاراهای دیگم اشتباه
برام مهم نیست كه تو یا بقیه اینا رو میخونن دربارم چی فكر میكنن
انگشتام یكمی سست شدن بازم داره تیر میكشه
همیشه باورم این بود اگه  برای یه مدتی ازت بیخبر باشم هیچ اتفاقی نمی افته
اما نه اشتباه میكردم كمتر كسی از ظاهرم میتونه
چیزی بفهمه خودمو خیلی كنترل میكنم همه چیزو تو خودم میریزم
نمی خوام كشش بدم كاری كه امروز كردی دیگه نكن
هرچیزو هر كسی كه مربوط به من میشه پاك كن
هیچی نگو فقط ..
خودت میگی دشمن

نمیدونم شاید زیادی برام مهم شدی  تو هم میری مثل همونای دیگه
میگی نه.
چرا ولی اون روز مطمئن باش واسه یكیمون بدترین روزای زندگیش از را میرسه واسه اون یكی .
فكر نكنم؟ خودت چی میگی
اره خودم بهت گفتم فكر كردن به اخر هر چیز  شیرینی با هم بودن و ازبین میبره
یه همچین چیزی بعضی وقتا یه حرفهای میزنیم كه مال یه روز یا به یه ساعتی

  
از زمان اشاره داره فقط واسه همون لحظه درسته.
خیلی برام عزیز شدی
اگه مطمئن نبودی حالا باش

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388ساعت 02:56 ب.ظ توسط آقا حامد | نظرات()